تبلیغات
مقالات و گفتگو های فرهنگی - خاطرات شمس / بخش اول
شنبه 21 آذر 1388

خاطرات شمس / بخش اول

   نوشته شده توسط: شهاب    

با همین قلم و کاغذ ساخته‌ایم و می‌سازیم

وبلاگ مهمان > آل احمد، شمس  - من از 1319 تا حالا هر روز یادداشت می‌نویسم. اسم این یادداشت‌ها را گذاشته‌ام دفتر ایام. دوستان عزیزم خواستند در فضای جدیدی که می گویند وبلاگ است و این جدیدی‌ها بهره بیشتری از آن می‌برند، نوشته‌جات و خاطرات قدیمی‌ام را منتشر کنند.

ما قدیمی ها همین قلم و کاغذ را می شناسیم وهر چه بوده و هست برایمان همین است. ما هرچه بوده با همین قلم و کاغذ ساخته ایم و می سازیم. 65 سال است که می‌نویسم. به عادت جلال. جلال از اعتقاداتش این بود که آدم می‌سازد و ناچار گاهی کج هم می‌سازد، آدمی که نمی‌سازد، عیبی ندارد، اما آدمی که سازنده است عیب زیاد پیدا می‌کند.


ما سفرهای زیادی رفتیم
آدمی که می سازد نباید کنج خانه بنشیند وهرچه در عوالم ذهنی‌اش می‌آید بنویسد. باید برود بین مردم. ما با جلال سفرهای زیادی رفتیم، هم عرض مملکت را رفتیم و هم طولش را. از تهران رفتیم به ماهان، از ماهان به زاهدان، از آنجا به سراوان، از سراوان به قوچان، از قوچان به مشهد و از آنجا به تهران با یک ماشین قراضه... هر اتفاقی که می‌افتاد جلال یادداشتش می‌کرد. بهترین غذایی که ما در آن سفرها خوردیم، یک روز صبح در قهوه‌خانه‌ای بود که در قابلمه‌ای گذاشت و چهار تا تخم‌مرغ در آن نیمرو کرد. بعد جلال پرسید سبزی داری؟ باغچه‌ای همان اطراف بود که چند تا ریحان کند. آن‌قدر جلال از این صبحانه وصف کرد که حد ندارد. گفت در عمرم چنین صبحانه‌ای با این لذت نخورده بودم. البته چایی هم بود جای شما خالی ...

مثل سگ و گربه به هم می‌پریدیم
ما تا بچه بودیم مثل سگ و گربه به جان هم می‌پریدیم. وقتی به سن بلوغ نسبی عقلی رسیدیم، هم محبت جلال به من بیشتر شد و هم ارادت من به او. ما پسرعموهای طالقانی هستیم، او اسمش محمود طالقانی و اسم پدر ما احمد طالقانی. پدرم مسجد پاچنار امامت داشت، آقای طالقانی مسجد هدایت. بابام به او می‌گفت مسجد قحطی بود رفتی آنجا، گفت آقا ما آمدیم اینجا و در محله‌ای مسجد گرفته‌ایم که پر از کاباره و سینما و رستوران و ... است. من اگر بتوانم دو نفر از کسانی که پایشان به سینما یا کاباره باز می‌شود بکشم به مسجد، من اجر خودم را گرفته‌ام. این‌قدر این حرفش به دل من نشسته بود که باعث شد به سمت او کشیده شوم. پدرم آن زمان به ما می‌گفت شما تحت تأثیر پسرعمویتان هستید. نان ما را می‌خورید و...

 تهران در زمان تولد ما
من اهل تهرانم. تهران که تا صد و شصت سال پیش قریه کوچکی بود بر دامنه البرز، از زمان آغا محمدخان قجر و در سال 1210 که دارالخلافه گشت؛ کم کم ورم کرد تا به این غایت رسید که امروز ذرات سرب منتشر در هوایش، متجاوز از میلیون ها نفوس را تهدید می کند. در زمان تولد ما تهران بود و چهار محله. که از حصار دورش دیگر چیزی دندانگیر یا چشمگیر نمانده بود. بنده که متولد 1308 هستم، تنها بقایای خرابه دروازه قزوینش را در خاطر دارم.

محلات چهار گانه تهران
محلات چهار گانه تهران که ارگ شاهی را از سه سمت شرق و غرب و جنوب پوشش داده بودند، عبارت بودند از " عودلاجان" در شمال شرق، " چاله میدان" در جنوب غربی،"سنگلج" در سراسر غرب ارگ و محله " بازار" در جنوب. سید نصر الدین هم که مزاری بود و هنوز هم هست ازعالم و فقیه بزرگ شیعه، منطقه ای از محله بازار تهران بود، منزل پدر ما بوده. من هم سید نصر الدین را دیده ام و هم از او بسیار شنیده ام. حالا البته این محله واحد چون گوشت قربانی به ده ها قسمت و ده ها نام تقسیم شده است. این محله قدیمی از صد و پنجاه سال پیش، منطقه اسکان موقت و دائم طالقانی ها بوده است. خاطرات زیادی از این محله ها دارم .... ادامه دارد.