تبلیغات
مقالات و گفتگو های فرهنگی - ایرانیان و سوگواری فرزند پیامبر(ص) صادق آئینه وندہ
چهارشنبه 2 دی 1388

ایرانیان و سوگواری فرزند پیامبر(ص) صادق آئینه وندہ

   نوشته شده توسط: شهاب    

وکانما بک یابن بنت محمد

قتلوا جهاداً عامدین رسولا

قتلوک عطشاناً ولم یترقبوا

فی قتلک التاویل و التنزیلا

و یکبرون بان قتلت وانما

قتلوا بک التکبیر و التهلیلا

- ای فرزند دختر پیامبر خدا محمد(ص) در حقیقت با شهادت تو آشکارا پیامبر را کشتند،

- تشنه لب شهیدت کردند و در این کار رعایت آیات تاویل و تنزیل کتاب خدا هم نکردند،

- بانگ تکبیر سر می دهند که تو کشته شده یی، در حقیقت باید گفت با کشتن تو تکبر و تهلیل غذکر لااله الااللهف را کشتند،


این اشعار از خالدبن معدان است، شاعر تیزهوش که ژرف کاوانه عمق فاجعه شهادت امام حسین(ع) را ترسیم می کند.

در این مقاله در دو بخش سخن خواهیم راند و قلم خواهیم چرخاند؛ 1- جامعه اسلامی پس از نیم قرن.

2- راز تمسک ما به خاندان پیامبر(ص).

نخست بر جامعه اسلامی چه گذشت که پس از 50 سال فرزندان وحی به دست گرگانی در کربلا پاره پاره شدند که به نام جدشان بر اریکه قدرت تکیه زده و در میان عوام در انداخته بودند که؛ «قتل الحسین بسیف جده» (حسین(ع) با شمشیر جدش پیامبر خدا(ص) کشته شد،)

در این نبرد دو اردوگاه مشخص و دو دسته از مردمان که هر کدام به اسلام چنگ می زدند، معین شدند؛ اردوگاه فضیلت و اردوگاه رذیلت، آوردگاه عظمت و آوردگاه قدرت. در اردوگاه فرزند پیامبر(ص) جز زیبایی، تعالی، حریت، حق مداری و حق پرستی چیزی به چشم نمی خورد و در اردوگاه مقابل دو دسته انسان مسخ شده قدرت در قامتی حقیر رخ می نمایند؛ دسته اول معامله گران دنیا و شریکان قدرتند و دسته دوم سگان شکاری شکارگاه ارباب که نان از خون می خورند و حقیرانه پوزه در پیکر فضیلت می کنند و با رذیلت اعاشه می کنند.

دسته اول، معامله گران و مشاوران سیاسی اند و نان قدرت را به تهدید و تقابل می خورند و چون دو گرگ رقیب از بیم به هم پشت نمی کنند. دنیا را می خواهند و به آن چنگ می زنند و به نام دین دنیا را می جویند و برای دنیا دین را می شویند. شیفتگان جیفه دنیایند و نان دین می خورند و برای استمرار دنیایشان شکم می درند و حلقوم فضیلت را می جوند. نقطه اتصال و ناحیه اشتراک شان با سلطان منفعت است و بس و هیچ گاه به هم اعتماد ندارند.

این دسته که ملازم سلطان اند مزاحم قدرت هم هستند، دژخیم اند و پلشت و پست و به تهدید تمکین می کنند و به ندرت تضمین می دهند.

یکی از سخنگویان این دسته می گوید؛ «اللهم ان عذبتنی بعد طاعتی لخلیفتک یزیدبن معاویه و قتل اهل الحده فانی اذاً لشقی» (تاریخ یعقوبی)

(خدایا اگر مرا پس از اطاعت از خلیفه ات یزیدبن معاویه و کشتار اهل حره عذاب کنی، حقیقتاً من بیچاره ام،)

و در دم مرگ می گوید؛ «الحمدلله الذی شفا صدری من قتل اهل الخلاف القدیم و النفاق العظیم.» (سپاس خدا را که با قتل مخالفان دیرین و منافقان بزرگ غانصارف، آتش کینه در سینه ام آرام گرفت و دلم تشفی یافت،)

سخن این دولتمرد دستگاه اموی را ببینید که پر از تناقض و تضاد است و حتی خود نمی داند برای اطاعت خلیفگان اموی آدم می کشد و حرم رسول خدا را حرمت می شکند و عرض مسلمین را مباح می شمارد یا برای کینه های دیرینه جنوب و شمال که امروز با زر و سیم و از جنس مال و منال رخ نموده و چهره گشوده است؟

در حقیقت روزی که معاویه به عراق و حجاز می رفت و دم از مشارکت در غنیمت و مواکله در اطاعت و قدرت و مشاربه با رعیت می زد، تیزهوشان می دانستند که روزی کار به مجالده غشمشیرفهم خواهد کشید.

و امروز آن زمان فرا رسیده بود که حاکمان اموی عریان تر و بی محاباتر سخن بگویند و به نان و نام برکشند یا بکشند؛ «نحن کالزمان، من ارتفعناه ارتفع و من اتضعنا اتضع» (ما چون بخت به قدرت بسته ایم هر که را برکشیم برآید و هر که را فروکشیم فرو افتد،)

این همان مال و قدرت بود که امیرالمومنین پیشتر درباره ازدواج نامیمون آن دو به امت اسلامی هشدار داده بود و حاکم دست یافته بر این قدرت و چنگ افکنده بر این مال را انذار کرده بود که بی تهذیب و بی تعلیم نفس، به آتش در افتد و بتگری بیش نخواهد بود.

و اما دسته دوم در اردوگاه اموی، حقیران بی مایه و دشمنان فضیلت و دون پایه اند. در حقیقت حقد ارباب فضیلت دارند و دشمنان انسانیت اند.

شأن شرکت در قدرت ندارند، از این رو شانه بر خاک می سایند و بندگان مال اند تا به واسطه دلالان قدرت به آنان نواله یی برسد.

نمونه اینان شمربن ذی الجوشن، شبث بن ربعی و عمر سعداند.

اینان سران تقلب، تذبذب، تردید، تخاذل و تواکل اند و در شهرهای شام و عراق موج می زدند و موج آن به حجاز هم رسیده بود.

کین اینان متوجه دین و دینداری بود و فضیلت و عظمت را نشان گرفته بودند. این کین و جدایی از دین از آنان انسان های مشوه با سرشتی مسموم ساخته بود که چون موم در دست ارباب قدرت نرم بودند. با مهیای چنین اردوگاهی که اموال فتوحات آن را هر روز فربه تر کرده بود و امروز دلال رحله الشتاء و الصیف را به عنوان حاکم بر آن گمارده بود، می توان تصور کرد که در کربلا آن برود که رفت و در مدینه آن بشود که شد.

عبیدالله زیاد که 28 سال بیش سن نداشت با آن سابقه خانوادگی آن سان که همه می شناختند، بزرگ شده یی در فساد و تباهی و آدمکشی و قدرت گستری برکشیده بی ریشه یی که حتی در محاوره پیش خلق خدا به سخره گرفته می شد، بی مایه یی که به خوش رقصی و آدمکشی پا بر شانه شهرهای اسلامی نهاده و حاکم عراق و ایران شده بود حتی نمی توانست جمله یی ساده را به فصاحت بر زبان آرد و به جای «اشهروا سیوفکم» می گفت؛ «افتحوا سیوفکم» یزیدبن مفرغ حمیری شاعر عرب در این باره گفته است؛

و یوم فتحت سیفک من بعید

اضعت و کل امرک للضیاع

(از آن روز که شمشیرت از دور از غلاف در آوردی، کار ملک را به ویرانی کشیدی و همه کارت خرابکاری و ویرانگری است،)

این اردوگاه اموی بود با دو دسته عامل از دولتمرد و نان به مزد که برشمردیم. اکنون اینان کمر به نابودی بنیان دین و سست کردن ارکان آن بسته بودند. اینجاست که پدران هوشمند و دیندار ما از سر تدبیر و تعقل به انتخابی باید دست می زدند تا ارتباط شان را با دین نگسلند و مجد و عظمت دیرین را لگدمال خشونت بدویان تازه به دوران رسیده نکنند.

در حقیقت به تعبیر شاعر بلندآ وازه دیلم شاگرد شریف رضی در حالی که باید به تمدن و مدیریت و دانش پروری شان چنگ می زدند از برکات این دین آسمانی و از رحیق معرفت و معنویت آن بهره می گرفتند.

قد قبست الدین من خیر نبی

و قبست المجد عن خیر أب

(من دین را از بهترین پیامبر(ص) و مجد و بزرگی را از بهترین پدر غخسروف به ارث برده ام.)

ما ایرانیان اسلام را از صمیم جان برگزیدیم ولی به مرام های نژادپرستانه و مشی های ارباب مآبانه امویان و عباسیان وقعی ننهادیم. دین خدا را برگزیدیم بی آنکه دینی از عربان را بر دوش کشیم. به وادی معرفت و فتح دل ها که رهاورد پیامبر خدا و خاندان برگزیده اش بود، روی نهادیم و دل سپردیم.

از نگاه نجدیان خشن و شمیرکشان بی بصیرت تن زدیم.

آنها زمین می گشودند و ما به دنبال کسانی بودیم تا دل شکسته و آزرده را بگشایند. ما فتح دل می خواستیم در حالی که آنها به دنبال فتح سرزمین بودند.

به راستی چه کسانی می توانستند این مردمان متمدن و این اهالی امپراتوری بزرگ پارس را که بیش از 25 قرن هوشمندانه بر اقوام و زبان ها و فرهنگ ها حکم رانده بودند، به این دین جدید تسلیم گردانند؟

ما اسلام را پذیرفتیم و تسلیم شدیم و سلام گفتیم و از گذشته گسستیم و به این دین جدید پیوستیم و دل بستیم. گرچه پیام آور اردوی مسلمانان در عراق در برابر فرمانده سپاه ساسانی از آزادی بندگان خدا و بیرون کشیدن انسان ها از تنگی دنیایی که برایشان ساخته و پرداخته اند و باز گشودن راه دادگری در اسلام در حین معرکه سخن گفت، ولی در حقیقت ما به دنبال دلبران دلربا بودیم تا از سر معرفت و از در رحمت بر ما فرو ریزند.

کسانی باید به ما اطمینان می دادند و بر روی ما دریچه نوی از آفاق معرفت می گشودند تا از سیر دین جدید و سیره پیام آور و جانشینان و مروجان آن بیشتر آگاه می شدیم.

ما از 25 قرن تمدن و فرهنگ و مدیریت و رهاورد به سادگی نمی گذشتیم، اگر چیزی از دست می دادیم باید بهتر از آن به چنگ می آوردیم.

دیری نپایید که امویان از پی راشدون حاکم شدند و نشان دادند که خوی اعرابی دارند و فکر بدوی. گرچه از برکات جهاد و اخلاص و ایثار مومنان مسلمان، امروز دستمایه یی برای سلطه بر جهان و از جمله ما فراهم کرده بودند و اینان اکنون سلطه بر یک شهر کوچک چندقبیله یی را که حاصل پیمان های عربان حجاز بود تبدیل به سلطه بر دو امپراتوری بزرگ کرده بودند بی آنکه صلاحیت های مناسب را کسب کرده و دستمایه کار خویش کرده باشند.

دریافتیم که اینان نه دل دارند و نه دل می برند پس آن دلبران دلربا کجایند؟ رو به در خانه پیامبر آوردیم و بر آستان علی(ع) و فاطمه(س) و فرزندان فرخنده کردارشان زانو زدیم.

جور این خلیفگان دمار از ما در آورد و ما درد دل و شکوه به آل علی(ع) بردیم تا از معرفت شان ما را سیراب کنند. به وصی صفی پناه بردیم تا از صفای دانش و کرامت و عدالتش بهره ببریم.

در یک کلام به آل علی(ع) پیوستیم و از خلیفگان رستیم.

اینان با کرامت باطنی و وفای انسانی از اسلام نجدی نجات مان دادند و دریچه آفاق بستان علوی را بر رویمان گشودند و ما با اسلام علوی و حسینی آشنا شدیم. در اسلام سرخ حسینی دریافتیم که همه سرخی این دین مبین برای نجات انسان و تعالی روح او است و نوید صفا و صلح و امنیت دارد. چون به خاندان علی(ع) چنگ زدیم از خشونت بدویان و نفاق اعرابیان و ارتداد باج خواهان قبیله یی در امان ماندیم و به اردوگاه معرفت، ایثار، کرامت، عزت و آزادی درآمدیم.

اینجا اردوگاهی بود که کسانی چون امام حسین(ع) در آن بودند که گردن فرازان روزگار بسان حربن یزید ریاحی بر آستانش سر تعظیم فرود آورده و شمشیر انداخته و تسلیم شده و با یک عزم از اردوگاه ضلالت به مامن عزت و کرامت در آمده بودند.

این اردوگاه به تعبیر راوی سپاه دشمن، مردانش از مفسران قرآن، عقبه دیده و ابتلا کشیده بودند و برای رسیدن به فوز و فلاح و زدودن ستم و پلشتی از روی خاک، مرگ شرافتمندانه را برگزیدند و از آن به مثابه پلی یاد کردند که جهان ناسوت را به لاهوت گره می زدند و انسان خاکی را تا اوج افلاک برمی کشد.

ما خاندان پیامبر(ص) و علی را مامن خصال و وادی وصال می شناسیم و قرن ها است که دست در دستگیره استوار این خانه زده ایم.

امروز هویت ما ایرانیان مسلمان با ارادت مان به خاندان پیامبر(ص) گره خورده و رابطه معناداری یافته است.

در زیر علم سرفرازی که در آن به ذکر مصائب امام حسین(ع) پرداخته می شود، اقوام ایرانی از هر زبان و لهجه و حتی ادیان و مذاهب از ترک و کرد و لر و بلوچ و فارس و عرب گرد می آیند و با بیانی که همه با آن آشناییم از رنج ها و ستم هایی که برای دفاع آن حضرت از دین خدا برایشان هموار شده، یاد می کنند.ما در اینجا به نقطه اشتراکی می رسیم که جوهر هویت و وحدت ما است و آن گره خوردن هم دینی، هم عصری و همفکری و هم سرنوشتی ما با هم است. و این همان وحدت و هویت دیرمان ما ایرانیان است که از ظهور اسلام به این سو رقم خورده است.

نسل عزیز و هم میهنان گرانقدر این نعمت را پاس دارند و سخنرانان، واعظان، منبریان و مداحان حضرت امام حسین(ع) با زبانی فخیم و ادبیاتی مناسب عصر و نسل، جوهر این ارزش ملی و دینی را به نسل ها انتقال دهند.

تهران اول محرم الحرام 1431

*استاد تاریخ اسلام دانشگاه تربیت مدرس