تبلیغات
مقالات و گفتگو های فرهنگی - علی معلم از منظر رضا امیرخانی
جمعه 18 دی 1388

علی معلم از منظر رضا امیرخانی

   نوشته شده توسط: شهاب    


شاعر اگر حكیم نباشد، مزلف است...
به گزارش سرویس فرهنگی هنری برنا، در مجله شعر (شماره 36) که در تیرماه سال 1383 منتشر شده بود، به بررسی جایگاه شعر معاصر و نقش استاد علی معلم دامغانی پرداخته شده بود که در اینجا یادداشت رضا امیرخانی را درباره وی می‌خوانیم:

كتاب، تاریخِ انتشار ندارد. مثلِ همه‌ی کتابهای اولِ انقلاب. شماره‌گانِ رشك‌برانگیزِ بیست هزاری دارد و نشانی به نامِ حوزه‌ی اندیشه و هنر اسلامی. خطی كودكانه -كودكانه‌تر از خطِ این روزگارم- روی صفحه‌ی اول نوشته است:
“كلاسِ سوم از آقای سعیدی.” با تشدیدی روی سوم و كسره‌ای بعد از كلاس كه به دومی هنوز پای‌بندم.
كتاب، سوره است، مجموعه‌ی شعر، دفترِ دوم. سعیدی با آن قدِ بلند و صورتِ كشیده، پنج‌ نسخه از كتاب به دستش بود، چهار تا را به بچه‌های پنجم داد و پنجمی را به من. هنوز سعیدی بلند قد بود و توی حیاط كه راه می‌رفت باید گردن‌ها را كج می‌كردیم تا ببینیمش و مثلِ دو ماهِ بعد جلوِ پای‌مان به زمین نیافتاده بود تا فریاد بكشیم: سعیدی، سعیدی، راهت ادامه دارد... دو ماهِ بعد مدام به آسمان نگاه می‌كردیم، نه برای این كه آن چهره‌ی نورانی را ببینیم كه جلوِ پای‌مان خوابیده بود، بل به این خاطر كه اشك‌هامان روی زمین نریزد...
سعیدی دوست‌داشتنی‌ترین معلمِ آن دورانم بود. گفت كه از این كتاب شعری حفظ كن. و خندید كه چهار نسخه‌ی دیگر از سری كتبِ نوجوانانِ سوره بوده است و این یكی از سری كتبِ بزرگ‌سال. اسامی را نشانم داد، كه هیچ‌كدام را نمی‌شناختم. اوستا، شفق، سید حسنِ حسینی، جوادِ محقق، سبزواری، صفارزاده، میرشكاك... خودِ او پیش‌نهادش غزلِ حماسی‌ای بود از مرحوم مردانی كه:
طلسمِ بسته‌ی دیوانِ روزگار شكست
تهمتنی كه در قفلِ این حصار شكست
و من همان ابتدای كار هر چه كردم تا تهمتِ مصرعِ دوم را درست بخوانم نتوانستم. ورقی زدم كه آن زمان هنوز كودكِ خردسال “تورق كردن” را نیاموخته بود. و سعی كردم كه بخوانم... راحت‌ترینِ اشعار را.
این فصل را با من بخوان، باقی فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است...
هنوز عملیات شروع نشده بود كه خشی از این مثنوی بلند را به حافظه سپرده بودم. و امروز هر چه می‌اندیشم، نمی‌فهمم كه چه‌گونه یك كودكِ دبستانی شعرِ پخته و سخته‌ی معلم را آسان‌ترین و سهل‌ترین شعرِ این مجموعه تخمین زده بود! سعیدی می‌خندید:
- رضا! ما را “زِ رشك”ِ كیش و ملت منع كردند نه “زرشكِ” كیش و ملت! این شعر به كارِ كودكان نمی‌آید!
به سعیدی نگفته بودم كه اول كتابی كه در زند‌گی‌ام خواندم قلعه‌ی حیوانات بود، آن هم زمانی كه هنوز الف‌با را تا انتها نیاموخته بودم. به مددِ ذره‌بینی مسطح و اعرابی كه بزرگ‌ترانِ خانواده برایم می‌گذاشتند...
و او رحمه‌الله علیه نمی‌فهمید كه دردانه‌ای در طبعِ هر سودایی‌ای هست، هر كور را در كارِ خود بینایی‌ای هست... و من نه معنای دردانه را می‌دانستم، نه معنای طبع را و نه معنای سودایی را. اما بینایی كور در كارِ خود را با همه‌ی ده‌ساله‌گی‌ام می‌فهمیدم. سال‌های سال طول كشید تا همان كور، بزرگ شد و هفت‌كور شد در بازی منِ او...
و حالا نه كودكانه، كه مردانه باید بنویسم، اولین شعری كه در زند‌گی حفظ كردم، با میل و رغبت و نه از سرِ تكلیف و اجبار، شعرِ علی معلم دامغانی بود...

* * *

و در این گوشه از خاك كه من و تو نفس می‌كشیم، هیچ هنری غیر از شعر وجود ندارد، و ما رمان و قصه و داستان را ماننده‌ی تیممِ بدل از غسل، بدل از شعر می‌نویسیم كه از ماء معینِ شعر بی‌بهره‌ایم و صدالبته به بیوت از ابوابها بایستی داخل شد و من نیز پیشینه‌ای جز این نداشتم.
توی مدرسه‌ای درس می‌خواندم كه قرار بود همه به ستونِ یك اعضای تیمِ المپیاد باشند و نفرِ اولِ كنكور و نفرِ اولِ جشنواره‌ی خوارزمی و... سرطانِ موفقیت پدرِ همه را در آورده بود. بحرانِ اول شدن... و در این میان به همتِ یكی-دو تا از عقلا كه پیش‌تر از همین مدرسه بیرون زده بودند، بنایی ساخته شد به نامِ “شبِ شعرِ انقلابِ اسلامی- دبیرستانِ علامه‌ی حلی”
و غیرِ حرفه‌ای بودیم. به معنای واقعی كلمه. سالی یك شعر مثلِ شعرای جاهلی كه نابغه‌ای بیاید و بخواندشان و بیاویزدشان. هیچ‌كدام بیش از یك شعر نمی‌گفتیم در سال.
غیرِ حرفه‌ای بودیم، اگر چه شبِ شعرهای سال‌های پایانی‌مان با مخاطبی بیش از دو-سه هزار نفر برگزار می‌شد و ما قدر نمی‌دانستیم.
غیر حرفه‌ای بودیم. چرا كه در همه‌ی مملكت می‌شنیدیم كه از شعرِ نو سخن می‌گویند و انقلابِ شعر و نوگرایی و فرانو و سپری شدنِ زمانِ كهنه‌گی و... و ما همه به این نتیجه رسیده بودیم كه شعرِ علی معلمِ دامغانی نوترین شعرِ روزگار است. شعری كه با یك شناختِ عجیب از سنت، مثنوی در وزنِ بلند را كشف كرده است و قالبی جدید به لحاظِ ماده و محتوا عرضه كرده است. و این اقبالِ ناممكن را كه می‌دیدیم، می‌فهمیدیم كه باید خود را غیرِ حرفه‌ای بنامیم.
هیچ كدام علی معلم را نمی‌شناختیم؛ نه آرشِ ابوترابی نوزده ساله كه گفته بود:
هزار قله به سختی و جهد پیمودم
هزار قله بفرسودم و نفرسودم
هزار قله‌ی عالم، ز قاف تا جودی
هر آن‌چه سایه‌ی افلاك بر سرش بودی
هزار قله برادر! هزار قله، هزار
هزار، كم عددی نیست در شمارِ شمار
به پیروی از شعرِ معلم كه:
من از نهایتِ ابهامِ جاده می‌آیم
هزار فرسخِ سنگین پیاده می‌آیم
هزار فرسخِ سنگین هزار فرسخِ سنگ
نه هم‌ركاب، نه مركب، نه ایستا، نه درنگ
نه سعیدِ شریعتی هجده ساله علی معلم را می‌شناخت كه گفته بود:
یكه عیارِ گذر شیرِ یلِ كوچه‌ی مردان
لوطی مشدی صاحب كرم از دوده‌ی مردان
صلواتی دم و بابا شملِ كوی بزرگی
خاضع و خاكی و خون‌گرم در این خوی بزرگی
به پیروی از معلم كه گفته بود:
برسان تا به هم آییم به یك‌رنگی
لنگی و نوچه و نوخاسته و زنگی
صلواتی دو سه كس پیر كمر بسته
غولِ نفسِ یله را دستِ اثر بسته
یكه‌ی عرصه عیارِ همه عیاران
قمه‌بندِ گذر حادثه در باران
و نه احمدِ محبی آشتیانی كه بزرگِ ما بود، معلم را می‌شناخت، كه راه‌برِ ما بود و حالا خود نه فقط به پیروی، كه به هم‌راهی راهی دگر گشوده بود با خسروانی در اوزانِ بلند... بیت‌های سه مصرعی:
غزالِ طبعِ مرا باز رام می‌خواهند
به خیره زین لبِ دوشیزه كام می‌خواهند
عبث از این سرِ وحشی كلام می‌خواهند
و این دوران، دورانی بود كه اهالی رسانه -بل هم اضل- شعرِ معلم را بی‌هیچ اداتِ توصیفی بحرانِ مخاطب می‌خواندند و او را پنداری از نسلِ منقرض‌شده‌ی بزرگ‌اندامانِ تاریخ‌گذشته... و حالا باید اعتراف كنم كه در جمعِ بچه‌های سمپادی آن روزگار یعنی اعضای سازمانِ ملی پرورشِ استعدادهای درخشان، هیچ اهلِ ادبی وجود نداشت، كه پی‌گیرِ كارهای معلم نباشد. ما با شعرِ معلم به شعر رسیدیم، به ادبیات رسیدیم و اصالتاً ادبیاتِ‌مان ادبیاتِ انقلابِ اسلامی شد...
چنان عاشقانه دوستش داشتیم كه سال‌ها خوش نداشتیم تا ببینیمش، مباد كه اندكی متفاوت باشد با آن پرده‌ی خیال‌انگیزِ ذهن. عاقبت همین چند نفر جدا شدیم و برای اول بار در زند‌گی رفتیم به یك جلسه‌ی ادبی. در نماز‌خانه‌ی همین حوزه‌ی هنری كه امروز به عوضش كلی تالار سازند‌گی كرده‌اند و... یكی‌مان شعری خواند و همه شروع كردند به سنتِ جلساتِ ایراد گرفتن و نظر دادن و... و معلم ساكت بود. بعد از جلسه به كناری خواندمان و شعر را گرفت و براندازی كرد و گفت:
- رضا! موسیقی را می‌فهمی، اما ساز را بد دست می‌گیری...
و همین كافی بود تا بنه‌كن شوم به سمتِ قصه...

* * *

و حالا نیز همان قدر غریب است كه آن روزگار. شعرش بحرانِ مخاطب است و خود هم‌نشینی با مطربان بزمِ طرب را بیش‌تر پسندیده است تا هم‌آوردی با یلانِ اهلِ ادب و هیچ كس قدرِ طربِ او را در قیاس با ادبِ دیگران نمی‌فهمد.
دشوار است كه كسی در یابد قدرِ ترانه‌های او را. دقیقاً به همان دشواری فهمِ شعرش.
در داستانِ خانه‌ی ابری از برادرِ بسیار دوست‌داشتنی و خلاقم، محمدكاظمِ مزینانی كه در دامغان می‌زید، از مراسمی آیینی در خراسان می‌خواندم كه در آن ده‌گانان شعری می‌خوانده‌اند بدل از دعای باران:
باران ببار، باران ببار،
گندم و جو، ارزان ببار،
بر بیل ده‌قان‌ها ببار،
بر شاخِ حیوان‌ها ببار...
و چه بشكوه است وقتی كسی بر سرِ شانه‌های این سنتِ آیینی می‌ایستد و آیینی جدید بنیان می‌نهد و می‌خواند:
ببار ای بارون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخِ یار
به یادِ عاشقای این دیار
به كامِ عاشقای بی‌مزار... ای بارون
كور باد نه، كور هست چشمی كه این استحاله‌ی شاعرانه را نبیند و در نیابد كه چرا این تصنیفِ سنتی كهنه با اجرای شجریان كه نه پاپ است و نه رپ است و نه... امروز همه‌گیرترین تصنیفِ جوانانه‌ی این ملك در دنیای مجازی اینترنتی می‌گردد.

* * *

اگر جویی انصاف بود، در می‌یافتیم كه انقلابِ معلم در شعر بسی اصیل‌تر و بشكوه‌تر است از آشوبِ شعر نو. آشوبِ شعرِ نو، جوابی است به ابتذالِ بازگشت. اما كارِ معلم انقلابی است استوار بر شانه‌ی قدما. انقلابی كه دقیقاً ماننده‌ی انقلابِ اسلامی، تفكیك می‌كند میانِ ماضی و مستقبل. و البته پر واضح است كه مجله‌ی شعر و سایتِ لوح و جلسه‌ی حوزه و مثلِ این‌ها را حوصله‌ی دریایی نیست كه پخته شود در آتشِ شعر معلم و كیست آن لایی الایی یك لا جامه، كه كند گرم به هنگامِ دغا هنگامه... پس همان به كه به شعرِ فرانو بپردازیم و پست‌مدرنیسم در حافظ و ایماژ در صندلی و فلسفه‌ی زبانی و... كه اگر این‌ها اقتضاء شعر است، بدانید معلم حكیم است و نه شاعر... كه:
شعری كه حكمت است چو آیاتِ مصحف است شعری كه حكمت است نه فقه و نه فلسفه است. شاعر اگر حكیم نباشد، مزلف است...