تبلیغات
مقالات و گفتگو های فرهنگی - خاطرات خواندنی دکتر مهدی محقق در خبرآنلاین
پنجشنبه 19 فروردین 1389

خاطرات خواندنی دکتر مهدی محقق در خبرآنلاین

   نوشته شده توسط: شهاب    

خاطرات خواندنی دکتر مهدی محقق در خبرآنلاین
اندیشه  - سرویس اندیشه خبرآنلاین در سال جدید از استادان برجسته و اهل قلم و اندیشه خواسته است تا خاطرات کودکی تا امروز خود را به صورت سلسه وار در خبرآنلاین منتشر کنند. در نخستین قدم دکتر مهدی محقق، استاد برجسته دانشگاه و رئیس انجمن مفاخر کشور، پذیرای این ایده مابوده است.

نخستین بخش از خاطرات وی را می خوانید.

من در بهمن ماه 1308 هجرى شمسى در شهر مشهد به دنیا آمدم.این تاریخ از سنین قمرى مقارن با ماه شعبان و میلاد با سعادت حضرت ولى عصر عج است و به همین جهت نام من را«مهدى»گذاشتند.پدرم مرحوم حاج شیخ عباسعلى محقق واعظ خراسانى که فرزند مرحوم آخوند ملابمانعلى دامغانى بود از وعاظ درجه یک خراسان به شمار مى‏آمد و علاقه و تسلط زاید الوصفى به نقل و نشر اخبار و احادیث آل محمد-علیهم السلام-داشت.

این عشق و توجه او به اخبار و احادیث بدان پایه بود که وقتى مرحوم حاج شیخ عباس محدث قمى-رضوان الله علیه- کتاب سفینة البحار را تألیف مى‏کرد، مرحوم پدرم از ترس اینکه مبادا امکان چاپ آن با شرایط و اوضاع آن زمان دست ندهد، همه کتاب را با دست خود استنساخ کرد، چنانکه هم اکنون یکدوره سفینه خطى به خط پدرم در خانواده ما باقى مانده است.امید است که خداوند او را مشمول حدیث شریف:«الروایة لحدیثنا یشد به قلوب شیعتنا افضل من الف عابد»بگرداند.

من شش ساله بودم که واقعه خونین مسجد گوهرشاد مشهد رخ داد.هنوز صداى صفیر گلوله‏هایى که در شب واقعه شلیک مى‏شد در گوش من طنین‏انداز است خصوصا که این واقعه مصادف شد با پنهان زیستن پدرم زیرا او از کسانى بود که در شب واقعه منبر رفته بود و در ضمن سخنانش گفته بود:«گویى ما در زیر پرچم انگلیس هستیم که هر چه آنان بخواهند باید اطاعت شود.»سرانجام پدرم پس از مدتها زندگى مخفى خود را به شهربانى مشهد معرفى نمود و از آنجا به زندان قصر منتقل شد و بیش از سه سال را در آنجا گذارند.

در سال 1317 با آزاد شدن مرحوم پدرم ما به تهران آمدیم و با توجه به اینکه پدرم ممنوع المنبر بود و درآمدى هم نداشت، خودش به اتفاق دو برادر بزرگترم به حجره‏اى در مدرسه سپهسالار رفتند و بقیه خانواده در اتاقى کوچک که در بازارچه نایب السلطنه قرار داشت مقیم شدند، سرگردانى پدر براى تدبیر معاش و بى‏اطلاعى او از تشریفات نام نویسى، رفتن مرا به مدرسه به تعویق انداخت تا بالاخره در دبستان فرهنگ ثبت نام کردم.در سال 1321 وارد دبیرستان شدم، در آن حال آشفتگى وضع معیشت خانواده، آرامش خاطرى براى من باقى نگذاشته بود.لذا با یک تصمیم ناگهانى، در نیمه بهمن همان سال درس را رها کردم و به بازار روى آوردم و مدت 3 سال به شاگردى مغازه و تحصیلدارى تجارتخانه مشغول شدم، تا اینکه دو برخورد اتفاقى مرا از این کار منصرف ساخت، از این رو جامع المقدمات را برداشتم و به مدرسه خان مروى آمدم و مرحوم پدرم مرا به استاد سالخورده‏اى به نام حاج سید هادى ورامینى سپرد.

آن مرحوم که مى‏گفت در صرف و نحو شاگرد مرحوم حاجى میرزا آقا کوچک ساوجى بوده، در مدت 4 ماه صرف میر و عوامل ملا محسن وانموذج و صمدیه را با کوششى هر چه تمامتر براى من درس گفت و قرار گذاشت روزى در حضور پدرم از من آزمایش به عمل بیاورد.در روز موعود، او شروع به خواندن قرآن کریم کرد و نوع کلمات را از نظر صرفى و حالت آنها را از نظر نحوى از من سؤال مى‏کرد و من بى‏درنگ پاسخ مى‏دادم.این نخستین بار بود که طعم موفقیت در علم را چشیدم.